میان

هول و هراس مردم، عجیب بود! برخی دستهای خود را روی دهانشان گذارده بودند، ولی سردشان نبود و برخی به گزیدن انگشت خود مشغول! و در حالی که از انگشتانشان خون جاری بود، احساس درد نمی کردند؛ این را از راه رفتن تند و ابروان گره کردشان فهمیدم. یکی مانند مستان، قهقهه می زد 1  و یکی سرش را در میان زانوانش، مخفی کرده بود، به امید اینکه نفهمند و احضارش نکنند! همه ی مردم احضار می شدند و گروه های متفاوت و متعددی صحرای محشر را پر کرده بود؛ وجه تمایز هر دسته، امام آن دسته بود.

قیامت

گرگی را در میان جمعی دیدم که حیوانات مختلفی دور او حلقه زده، به سرزنش او و همدیگر مشغول بودند و او نیز مرتب به آنها می گفت از شما بدم می آید. 2 با خودم گفتم: مگر حشر انسانها با حیوانات متفاوت نیست؟! از کنار آنها نیز، عبور کردم. به گروهی رسیدم که بُتی را در میان خود گذارده و مدام به سر خود می زدند. گویی عزادارند! اما عزادار از دست دادن چه کسی؟! گوش خود را تیز کردم و صدای مبهمی را از میان تمام ناله ها شنیدم که می گفت: چرا خودم را به تو فروختم؟! پاشو کاری کن! چرا جواب نذرها و وقتهایی را که برای تو، گذاشته ام، نمی دهی؟! واقعاً تو فقط سنگی؟! خاک بر سر من!

منبع اصلی مطلب : وب قرآن
برچسب ها : میان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : روزی که احضار می شوم